تبليغاتX
خاک باران خورده
خاک باران خورده

این منم دخترکی از جنس خاک که تا آخرین قطره زیر باران می مانم...

 

یه سری دیگه از نوشته ها رو پیدا کردم. می ذارمشون این پایین ولی اگه می خواین از اول و به ترتیب بخونین باید از پست دل شکسته بخونین و برین پایین بعدش بیاین بالا و اینا رو بخونین!


خوابم میاد...

خسته ام. دلم گرفته . می خواهم...

شب است. به سمت تختم می روم. پتویم را که همین بعد از ظهر به زور مادرم روی تخت مرتب کرده ام کنار می زنم و روی تخت دراز می کشم و به زحمت پتو را رویم می کشم. به پهلو دراز می کشم، دست هایم را جمع می کنم و سر پتو را که توی مشتم گرفته ام تا نزدیکی چانه ام بالا می کشم. احساس سرما می کنم. فکری... نه خاطره ای مثل برق از جلوی چشمانم رد می شود.... یادم می آید که تو روی تختم دراز کشیده بودی... بدنم را جمع می کنم. با این فکر بیشتر سردم می شود. تمام مطالبی را که درباره ی تمرکز و مدیتیشن خوانده ام جلوی چشمم رژه می روند و سعی در کمکم دارند که به چیزی فکر نکنم. چشمانم را می بندم و با مام وجود تلاش می کنم به چیزی فکر نکنم. تصور میکنم  در جایی دراز کشیده ام که اطرافم را سفیدی فراگرفته. سفید و سفید.... از دست این افکار لعنتی... نمی گذارند.... همان طور که با خودم کلنجار می روم و هر از گاهی از درون سر خودم داد می کشم احساس می کنم سرم به شدت درد می کند... کم کم چشمانم سنگین می شود و می خوابم.

خسته ام. دلم گرفته. می خواهم....

طبق معمول قبل از اینکه پدرم برای مدرسه بیدارم کند چشمانم ناخودآگاه باز می شود... اه، نه ... خواب تو را می دیدم... خوابی شیرین... مشتی آهنین دلم را فشار می دهد... محکم محکم... دلم خیلی برایت تنگ شده است. نمی دانم چرا ولی حتی توی خواب هم نمی توانم حداقل دستانت را بگیرم.... نمی دانم چرا.... هر بار که از خواب بیدار می شوم به خودم لعنت می فرستم که چرا... چرا حداقل توی خواب... نمی دانم....

سرم درد می کند... دلم می خواهد بازم بخوابم... شاید دوباره تو را در خواب ببینم... امروز مدرسه تعطیل است... یادم نبود... خوابم می آید... سرم درد می کند. خسته ام. دلم گرفته. می خوا........


پ.ن 1: نمی دونم چرا نوشته ام اینقد لفظ قلم و غمگین شد!

پ.ن 2: امتحانام شروع شده....

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 12:42 توسط فاطمه

بی وفا....؟!

پلان اول

-          دوسم داری؟

-          خیلی...

-          چند تا؟

-          دو تا ! به اندازه ی خودم و خودت...

-          اِ ، راست می گی حواسم نبود !

-          تو چی؟ منو دوست داری؟

-          آره. خیلی.

-          چند تا؟

-          سه تا! اینجوری مثل مثلث می شه، هم محکم تره هو یه دونه از تو بیشتر...!

...

ღ ولی من هنوز دو تا دوست دارم... تو می گفتی سه تا، می گفتی محکم تره، بیشتره، ولی...

پلان دوم

-          آره الان تو خیابونم. هوا سرده، جات خالی...

-          ...

-   یه نفس عمیق بکش...

-          (صدای نفس کشیدن... لرزش یه نفس عمیق...)

-          چقدر نفست گرمه... گرم گرم شدم...

ღنفسم دیگه گرم نیست... سرده سرده... تنهای تنها... وقتی تو بودی گرم بود ولی حالا... اصلا باید برایکی نفس بکشم؟... – هیچ کس...

پلان سوم

-          امروز ولنتاینه.... کاش پیشت بودم.... راستی اگه پیشت بودم چی کار می کردی؟؟

-          مممممم.... صبح زود از خواب بیدارت می کردم و کادویی رو که برات خریده بودم رو بهت می دادم. بعدش می رفتیم بیرون. اول می رفتم پارک پیک نیک. من........................... بعد.............. بعدشم.......... ............  (طاقت یادآوری حرفاتو ندارم... ولی آخراشو می گم...)شب که تاریک شد می رفتیم ساحل لب دریا می شستیم و من بغلت می کردم.... مثل بچه ها اینقدر فشارت میدادم که دیگه هیچ وقت از پیشم نری............. وقتی هم می رفتیم خونه اینقد به هم خیره می شدیم تا خوابمون ببره.......

...

ღ ولنتاین.....؟..... حالا کی رفته؟ من یا تو؟  (حتی اگه منطقی بوده باشه.... دلم نمی خواد تو این وبلاگ از منطقم زیاد استفاده کنم....)

پلان چهارم

-          تو مال منی.... فقط من.... نگران نباش...

...

 ღهنوزم سر حرفت هستی...؟

پلان پنج....

بسه دیگه... کات....

....

نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 16:46 توسط فاطمه

کاش می خوندی...

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند

«سهراب سپهری»


پ.ن 1 :مامانم می گفت تو مکه خواب دیده که من با تو تلفنی حرف زدم. فکر می کرد تو زنگ زدی.

پ.ن 2 : خیلی حرف ها زد. حرفایی که خیلیاشو قبول نداشتم و ندارم. چون دنیاش از دنیام خیلی دوره... خیلیاشم قانع کننده بود...

پ.ن 3 :می گفت تو و من بهشون خیانت کردیم. مخصوصا تو... بیچاره نمی دونه همش تقصیر منه... همه ی همش... نمی دونه تو خودت بودی که منطقی برخورد کردی... نمی دونه تو خیلی بیشتر از این حرف ها کارت درسته... و اشکال از منه... از من  ِ ....

می خواستم بهش بگم که تقصیر تو نیست... می خواستم داد بزنم من کردم نه اون... ولی صدام درنیومد. شاید به خاطر اینکه نمی خواستم از این که هست بدبین تر بشن بهم. اما احساس گناه می کنم از اینکه نگفتم...

پ.ن 4 : از این دمدمی مزاجی و تغییرات  مداوم دوران مزخرف نوجوانی خسته شدم... حالم بهم می خوره...  هر روز یه فکر... هر روز یه راه حل... هر روز یه تصمیم.... یه روز می گم باید فراموشت کنم... یه روز می گم نه نمی تونم... یه روز...شایدم... نمی دونم...

پ.ن 5 :اما بالاخره باید یه تصمیم درست بگیرم....

پ.ن 6 :مامانم می گفت اگه حتی آخرش بشه تو فکر نکردی می خوای بری تو غربت چی کار کنی....

فکر کردم :" مهم نیست؛ من به شما وابسته نیستم"...

می گفت ما چه بدی ای بهت کردیم، چه کمی گذاشتیم که تو رفتی سرخود تصمیم به این مهمی رو گرفتی....

تو دلم گفتم: "درکم نمی کنی مامان... هر چی م بگم درک نمی کنی... چه الان چه قبلا... نوجوونا رو نمی شناسی مامان..."

گفت: آدم هر چقدر هم که شیطون گولش بزنه و وسوسه ش کنه نباید به این راحتی قبول کنه که... حتی اگه خوشت اومد و فکر کردی این مرد رویاهامه....

پوزخند زدم.

می گفت تو نگاه کن اصلا بهم می خورین؟ اصلا تو باید بری دنبال یه مرد، اونم نه الان...

از عصبانیت داشتم آتیش می گرفتم.... خیلی با خودم کلنجار رفتم تا چیزی نگم. چی داشت می گفت؟ مرد...؟ من الان از مرد بودنش بیشتر از قبل مطمئنم....

می گه : آخرش می خواست چی بشه؟ اگه ما نفهمیده بودیم که به جاهای ناجور می کشید.

اومدم داد بزنم ولی احترام گذاشتم.... گفتم نه من اهل این حرفام نه  اون... یعنی چی؟؟؟؟؟

می گفت باید باورت بشه که اشتباه کردی....

گفتم قبول دارم.

تو دلم گفتم دارم تلاشمو می کنم. بعد به خودم فحش دادم که چرا تو چت آخر ازت نخواستم که بیشتر در موردش حرف بزنیم. تو می خواستی قانعم کنی ولی من وقت نداشتم .یعنی ممکن بود بابام بیاد. کاش بهت می گفتم که بعدا بازم در موردش حرف بزنیم. می دونم که می تونستی قانعم کنی...

پ.ن 7 : کاش زودتر در مورد این چیزا حرف می زدیم... قبل از اینکه تو بخوای اونجوری بگی.... اما من فکر می کردم هر چی تو دلت باشه بهم می گی... حتی اگه نمی خواستی نارحت بشم. اشتباه می کردم....

پ.ن 7 : می خوام ، این دفعه واقعا می خوام. نمی ذارم تصمیمم عوض بشه. می خوام تمام سعی و تلاشمو بکنم که فراموشت کنم. به خاطر همه ی اون دلایلی که فکر کنم بدونی... اگه آخرش شد که قدمت روی هر دو تا چشمام. اگرم نه... اگرم نه که این دفعه من می گم "منو ببخش، بد کردم. از اول نباید شروع می کردم.همش به خاطر این دل لعنتیه... ببخش..."

پ.ن 8 : کاش حداقل این آپمو می خوندی... کاش...

پ.ن 9 : می بینی آخرشم دارم همون کاری رو می کنم که تو می گفتی... همونی که ازم خواستی...

 

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 18:39 توسط فاطمه

 

مجنون واقعی نیست... لیلی وجود نداره....

این منم لیلی......

اما این بار لیلی می خواهد منطقی باشد. چون مجنون هم منطقی ست...

لیلی نمی خواهد عاشق باشد... می خواهد.... نمی داند که چه می خواهد فقط نمی خواهد عاشق باشد... چون نباید باشد... چون مجنون اینگونه نیست... می خواهد مثل مجنون باشد...

کاش لیلی به جای مجنون بود... آزاد... بی قید... آن وقت هیچ وقت منطقی نمی شد...  آن وقت لیلی را با خودش به بیابان می برد... به بهشتشان...

لیلی تنهاست... نه نباید تنها باشد...

لیلی باید منطقی باشد. باید سرزنده باشد....

سخت است .. دردناک تر از دردناک.... ولی باید... باید... باید... 

حتی اگر حالا بیشتر عاشق است... نه نباید باشد...

حتی اگر حالا.... نه نیست... نباید باشد....

لیلی به مجنون فکر نمی کند... یعنی نباید فکر کند. سعی اش را می کند. گاه می تواند و گاه....  هر وقت لیلی به فکر مجنون می افتد، ناخن انگشت سبابه اش را در انگشت شستش فرو می برد تا با درد فکرش منحرف شود... این را در کتابی خواهدنه است... انگشت لیلی درد می کند... بیشتر اوقات...

اما لیلی می تواند... باید بتواند... باید مثل مجنون شود... منطقی! ... همیشه به حرف مجنون گوش می داده و امروز هم....

روحیه ی لیلی خوب است... یعنی باید باشد...

لیلی به مجنون فکر نمی کند... یعنی نباید بکند....

لیلی منطقی است... یعنی باید باشد...

لیلی بچه نیست.... عاشقی او بچه بازی بو.... نه نیست... ولی باید منطقی باشد... مثل مجنون... هنوز برای این کارها زود است....

لیلی... لیلی دیگر لیلی نیست... نباید باشد... مثل مجنون که حالا منطقی است....

من دیگه لیلی نیستم.... یعنی نباید باشم.... خدا................................. کمک........


پ.ن 1 : من لیلی نیستم... من لیلی نیستم... من لیلی نیستم... من اصلا هیچ وقت لیلی نبودم.... لیلی دیگه کیه؟؟؟ لیلی مل قصه هاست... مثل مجنون که مال قصه هاست.... هیچ کدوم واقعی نیستن.... حتی اگرم بخوام تو این دنیا هیچ وقت هیچ کس لیلی نیست.... اگرم باشه مجنون، مجنون نیست.... همیشه لیلی تنهاست بدون مجنونش.... گاهی هم مجنون تنهاست بدون لیلی ش....

پ.ن 2: چی دارم می گم خدا؟!

پ.ن 3: می دونم متنم خیلی مزخرف شد ولی باید یه جوری احساساتمو خالی کنم.... ببخشید....

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 16:43 توسط فاطمه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 19:24 توسط فاطمه| |

الیس الله بکاف عبده

آیا تنها خداوند برای بنده اش کافی نیست؟

 

 

...؟

...؟؟

...؟؟؟

.......

نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 12:40 توسط فاطمه

حسادت می کنم

حسادت ميکنم به رنگ ديوار، وقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس ميکند.

حسادت ميکنم ميکنم به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به تو گرمي مي بخشد.

حسادت ميکنم به برگ گياه  وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند.

حسادت می کنم به پدرت، وقتی که در زیر نور گرم به او بخند می زنی.

حسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند

و به تختت که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته است .

و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه مي دارد و به آسانی هم پس نمی دهد.

و به اتاقت، که لذت با تو بودن را همیشه می چشد.

و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي نگاهت را حس ميکند


به کوچه ات؟درختان باغچه ؟چشمانت و به خودت وبه خدايت و به اين قلم که از تو نوشت........


پ.ن ۱ :حسادت می کنم... به خدا حسادت می کنم... منم دل دارم ....

پ.ن ۲ :خدایا خیلی سخته... نمی تونم... دارم کم میارم...

پ.ن ۳:دیشب خوابتو دیدم... چند بار دیگه هم دیده بودم... قبلا تو خوابم نمیومد ولی حالا که می خوام فراموشش کنم هی می یاد تو خوابم... خدا....

خواب دیدم برای سالگرد اومدن. یه بار دیگه هم دیده بودم که اومدن.من و اونو و مامانمو چند نفر دیگه که یادم نیست کیا بودن تو یه جا مثل کوچه شایدم یه بازار تعطیل که تاریک تاریک بود داشتیم راه می رفتیم. من بهش کم محلی می کردم. از دستش دلخور بودم.... پشت من راه می رفت. بعد یه دفعه از پشت دست راستشو گذاشت رو شونه ی راست من و دست چپشم روی بازوی چپم... منم آروم دست راستمو رو دست راستشو گذاشتم و دستشو گرفتم و همون جوری که راه می رفتیم بهش تکیه داددم............. نمی دونم چه جوری احساسمو توصیف کنم ولی زیباترین و قشنگ ترین احساسی بود که تا حالا تجربه کرده بودم.... گرفتن دستت... تکیه کردن به تو... اینکه یه حامی دارم...    خدایا آخه من چی کار کنم با این عشق... انگار تازه دارم می فهمم....

از خواب که بیدار شدم اولش یادم نبود. ولی وقتی که داشتم مسواک می کردم یهو یادم اومد... گریه م گرفت... و با تمام تمام وجودم احساس کردم که واقعا می خوام در کنارت باشم... به خودم لعنت فرستادم...

پ.ن ۴: نمی دونم برای سالگرد جدو ( پدر بزرگ) میای یا نه.... دارم خودمو قانع می کنم که نمیای.. به دلایل زیادی... شاید نیومدنت به خاطر من نباشه. چون می دونم دانشگاه داری... شایدم به خاطر مامان و بابام... شایدم... نمی دونم.... ولی دارم پر پر می زنم واسه دیدنت....

پ.ن ۵ : من هیچ احساسی به تو ندارم.... من هیچ احساسی به تو ندارم... من هیچ احساسی به تو ند.... نمی تونم... به خدا نمی تونم... خیلی سخته... آخه دوست دارم... خیلی...........................

پ.ن۶ : کاش..............

پ.ن ۷: یه روز یه دوست خوبی بهم گفت که غم انگیز ترین کلمات ین است :ای کاش ...

ولی چی کار کنم...

پ.ن ۸: امتحانامو خوب دادم تا حالا. البته به جز ریاضی که خیلی جالب نبود و هندسه ی امروز که واقعا گند زدم........ خدا آخر و عاقبت بقیه ی امتحانامو به خیر بگذرونه که همشون حفظین و منم که.....

پ.ن ۹ : من باید فراموشش کنم... باید... باید... باید.... باید....

خدایا... نمی شه...

نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 11:17 توسط فاطمه| يک نظر

 

اگه من برم تو کما...؟

داشتم فکر می کردم اگه من یه روزی، یعنی همین روزا بمیرم... مردن که نه اگه مثلا برای یه هفته برم تو کما و بعدش بیام بیرون، البته صحیح و سالم؛ وقتی خبر اینکه من رفتم تو کما به بقیه برسه چه واکنشی نشون می دن. خیلی جالب بود. همه رو تو ذهنم تصور کردم:

مامانم: وقتی می شنید خیلی خیلی ناراحت می شد و جا می خورد. گریه هم می کرد.

بابام: خیلی ناراحت می شد. اعصابش حسابی بهم می ریخت ، اخم ابروهاش هم بیشتر می شد. هی به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. وقتی هم از این کار خسته شد تازه می فهمید چه بلایی سرش اومده!

داداشم (9 سالشه و اسمش محمده) : بر خلاف حالا که خیلی با هم دعوا می کنیم و لجیم، خیلی ناراحت می شد و مدام مامان و بابام رو سوال پیچ می کرد که چی شده و فاطمه چی می شه و از این حرفا. بابامم سرش یه داد حسابی می زد!

بابای تو : نمی تونم تصور کنم، ولی فکر کنم سرشو این ور و اون ور تکون می داد و .... نمی دونم دیگه چی کار می کرد!

مامانت : اونم خیلی نمی تونم تصور کنم ولی احتمالا از پشت تلفن که بهش خبر می دادن وقتی گوشی رو می بست اونم یه آه گنده می کشید و سرشو تکون می داد. دیگه مثل حالا خندون و شاد نبود و حسابی دمغ می شد.

تو: تو هم وقتی مامانتو تو اون حال می دیدی می پرسیدی چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ مامانت با تاسف می گفت : فاطمه رفته تو کما... تو یهو ته دلت خالی می شد. با ترس، عجله و دلهره صداتو بلند می کردی و می پرسیدی: کدوم فاطمه؟؟ مامانتم جواب می داد: فاطمه ی عمه اینا.... همن جوری تو بهت می موندی. یه دفعه کم می آوردی. زانوهات می لرزید و همون جا رو زمین می نشتی و صورتتو با دستات می پوشوندی. سرت از درد شدید تیر می کشید. احتمالا گریه هم می کردی. بلند ... های های... با حسرت و ترس...  که چرا... اگه ... مامانتم همه چیزو می فهمید، که البته احساس می کنم همین الانم خیلی چیزارو می دونه.... نمی دونم دقیقا این کارا رو می کردی یا نه. ولی احتمال می دم. شایدم خیلی رویایی فکر کردم....  دلم ریش ریش شد وقتی اینارو می نوشتم... ولی فکر کنم یه تلنگر واست لازمه... نه به این بزرگی ، کوچیکتر ولی لازمه...

دوستام :

زهرا (آبجی) : اولش باور  نمی کرد ولی بعد خیلی خیلی ناراحت می شد و گریه می کرد. ( یادم باشه ازش بپرسم. اصلا آبجی اگه خوندی تو نظرا واسم بنویس چی کار می کردی.)

بقیه رو از خودشون پرسیدم.

زهرا (سادات) : می گفت : اولش می خنده و به طرفی که این خبرو بهش داده می گفته شوخی نکن با من. وقتی که می فهمیده جدیه چندین ثانیه تو بهت می موند. بعد همون جا رو زمین می نشسته و بعد از چندین دقیقه حسابی گریه می کرده.

زهرا : می گفت: وقتی زنگ زدم خونتون و بهم گفتن که چی شده می پرسیده چرا؟ حالا کجاست؟ بعد که گوشی رو می بسته می نشسته فکر می کرده... به خیلی چیزا .اول از همه هم فکر می کرده که چه جالب خودشو یه روزی می گفت. بعدشم واکنش محمد چیه!!! و ...

ناهید: اون می گفت: گوشی از دستم می افته و همون جوری تو شوک می مونم. به قول خودش چمبلاسمیده (این یه اصطلاح اختراعیه که خیلی مهم نیست معنیش چیه فقط کافیه منظور رو برسونه)می شده!

....

...

...

بچه های اینترنتی رو هم نمی دونم. البته فکر نکنم خبر بهشون برسه ولی اگه فهمیید چی کار می کنید؟؟؟

 

پ.ن 1 : خیلی دلم می خواد این اتفاق بیفته... نمی دونم چرا... شایدم بدونم. به خاطر تلنگری که به همه وارد می شه، مخصوصا به.... شاید اینجوری بیاد و من بالاخره ببینمش... در حالی که مثل قبل شده... و حتی بهتر...

پ.ن 2 : من نمی دونم باید با این دلم چی کار کنم. من می دونم که باید فراموشش کنم. اولین قدم هم اینکه کمتر بهش فکر کنم... آخه منم داشتم همین کارو می کردم. حتی با هزار زور و بدبختی گردنبندو از گردنم باز کرده بودم. ولی... ولی اون خواب همه چیزو بهم ریخت. دوباره رفتم سراغ گردنبند و به گردنم بستمش.... خدایا... تازه اون شب قبل خواب وضو هم گرفته بودم!...

خدایا... صبر می کنم تا وقتی که سلگرد پدربزرگم بشه و نیاد و من دوباره شروع کنم به فراموش کردن.... تا اون موقع م سعی می کنم کمتر فکر کنم، البته اگه....

پ.ن 3 : وقتی نوشته هامو می خونم احساس می کنم واقعا دیوونه م... ولی به خودم حق می دم که اینجوری باشم ... آخه....

بی خیال...

نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 10:28 توسط فاطمه| 6 نظر

 

سهم من

سهم من از زندگی چیه؟

من کجای این دنیام؟

اگه من نباشم آسمون دلش برام تنگ می شه؟! یه قطره آب از ابرا به خاطر من می باره؟! اگه من رو زمین قدم نذارم، نشینم، نخوابم زمین جای خالیمو احساس می کنه؟! خورشید کم شدن یه سایه رو احساس می کنه؟! اگه نباشم دیوار احساس کمبود می کنه؟ اتاقم بدون من دلش می گیره؟!

آدما چی؟ اونا از نبودنم احساس ناراحتی می کنن؟ شونه های کی از نبودنم به لرزه درمیاد؟ همونی که می خوام (باید) بهش تکیه بدم؟؟

ستاره ای تو آسمون شب هست که مال من باشه؟ یه ستاره ی کوچولو... یا یکی از چاله های توی ماه؟!

نمی دونم جای من کجای این دنیاست؟ نمی دونم دلیل اومدنم چیه؟ شاید انجام یه کار...؟ یه ماموریت... ؟ یه وسیله برای...؟ شاید به خاطر اینکه دوست داشته باشم...؟ ویا شایدم برای پیدا کردن اینکه کیم؟ نه ...  اصلا ممکنه به خاطر اینکه خودم باشم. فقط خودم...

اما هر دلیلی هم که برای به وجود اومدن من و زندگی کردنم وجود داره من باید ازش لذت ببرم... سعی کنم که بهترین چیزی که می تونم، باشم!

دنیا دو روزه...  دنیا جای گذره... باید ازش استفاده کرد.... و لذت برد...


پ.ن 1 :به این می گن ضد و نقیض. رفتن و ماندن... مسئله این است!  یا به قوا نفس کنش و واکنش!

پ.ن 2 : بالاخره امتحانا تموم شدن... با همه ی گندایی که زدم... و نمره های قشنگی که هفته ی دیگه یه دستم می رسن...

دیروز که آخرین امتحان بود برای رفع خستگی رفتیم استخر و یه تنی به آب زدیم و تو جکوزی همچین خستگی رو درش کردیم که نگو....

پ.ن 3 : 3 روز به سالگرد مونده. با اینکه می دونم نمیاد می خوایم با دوستان گرام قبل از اینکه بریم تو خونه بریم دم خونه ی یکی از بچه ها و با گوشیش زنگ بزنیم به گوشی مال ایرانش و بگیم اشتباه گرفتیم تا ببینم اومده یا نه.... اگه بیاد با تمام وجود سعی می کنم که خوددار باشم و اصلا قیافه م گویای هیچی نباشه. خیلی عادی برخورد می کنم. غرورم... آره غرورم اجازه نمی ده که گریه کنم یا ناراحتیمو بروز بدم... وقتی تنه شدم می شینم یه دل سیر ....................

پ.ن 4 : نمی دونم چرا هی قالب وبلاگ رو عوض می کنم. شاید به خاطر اینکه اونیکه کاملا باب میلم باشه رو پیدا نمی کنم.این یکی به نظرم قشنگه اما نظر بدید کدوم بهتره.

پ.ن 5 : الا بذکر الله تطمئن القلوب.... الا بذکر الله تطمئن القلوب.... الا بذکر الله تطمئن القلوب.... الا بذکر الله تطمئن القلوب.... خدایا آرامشو به دلم هدیه کن... خدایا دوست دارم....

پ.ن 6 : نمی دونم وضعیتی که الان دارم خوبه یانه. این روزا هنوز دوست دارم ولی به گذشته فکر نمی کنم. به خاطراتمون... و همین طورم به آینده، به اینکه چی می شه... سعی دارم بی تفاوت باشم نسبت به این دوتا و در حال زندگی کنم. این جوری الان کمتر ناراحتم. یعنی خیلی ناراحت نیستم .فقط گاهی وقتا دلم می گیره. نمی دونم اینا خوبه یا نه.......؟

نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت 16:35 توسط فاطمه

بیچاره گلا

شاید بعضی از آدما ندونیم خوب مطلق چیه. چجوریه...

شاید بعضی از فرشته ها نفهمن چرا ما آدما گناه می کنیم. چجوری؟ خیلی سخت نیست... متاسفم...

*

شاید گلا رو به خاطر زیباییشون از شاخه جدا کنیم و گل بیچاره...

شاید حس ترحممون نسبت به پسرک گل فروش گل کنه و یه گل بخریم و بعد اون گل...

شایدم به خاطر اینکه حیفن نچینیم و اون گل بعد یه مدت که عمر خودشو کرد گلبرگاش بریزه و ...

آره بیچاره گلایی که فقط به خاطر زیباییشون چیده می شن و ... و وقتی هم که پژمرده شدن می افتن توی سطل آشغال خونه ی ما... شایدم خشکشون کنیم ولی بازم عاقبتشون همون سطل زباله ست... تمام عمرشون صرف یه طمع شده... شایدم...

بیچاره تر گلایی که به خاطر ترحم خریده می شن. همونجا روز داشبرد ماشین می مونن و ... شایدم...

با این تفاوت که باعث شدن که پسرک یه چیزی برای خوردن یا ... به دست بیاره...

گلایی که چیده یا خریده می شن شایدم... شایدم هدیه داده بشن... و باعث خوشحالی دل یه عزیز دوست داشتنی...

و بیچاره تر از همه گلایی که به خاطر اینکه دلمون می سوزه همونجا رو شاخه موندن و پوسیدن و پر پر شدن... تو عمر کوتاهشون هیچ کاری نکردن... تو زندگی هیچ لذتی رو نچشیدن... نه لذت انتخاب و چیده شدن... نه لذت خریده شدن و شاد کردن دل پسرک گل فروش... نه لذت در کنار کسی بودن... نه لذت هدیه داده شدن و نه....

بیچاره گلا....


پ.ن 1 : می دونم خیلی ربطی به نظر "یکی از نیلوفرهای آبی" نداره ولی چند ساعت بعد از خوندن اون نظر وقتی که داشتم سعی می کردم ریاضی بخونم، توی کتاب ریاضی م نوشتمش...! راستی... اونیکه می ره شاید اینقدرا هم که شما می گی بی وفا نباشه... واسه رفتنش دلیل داشته باشه... یا می ره که بهتر و موندنی تر از قبل برگرده... شاید دلش بلرزه نه شونه هاش...

شایدم نفس های من زیادی امید دارن...

ولی به قول چارلی چاپلین : "امید برای انسان ها همانند سرابی است که اگر نباشد همه از تشنگی خواهند مرد! " و در مورد کمک... نمی دونم... شما خودت چی فکر می کنی؟... نیاز دارم یا نه...؟....

پ.ن 2 : یه نکته ی مهم. تو آپ قبلی که نوشته بودم خیلی ناراحت نیستم...؛ خیلی ناراحت نبودن هرگز با خوشحال بودن مساوی نیست... دلم بیشتر اوقات گرفته ست....

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 16:49 توسط فاطمه| 2 نظر

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 19:23 توسط فاطمه| |

About weblog

باران را دوست دارم...
باران تجلی شکوه مهر اوست... مهر پاک و بی دریغ خدایی...
باران قدم زدن و دویدن و فریاد زدن است...
باران دلتنگی ست... دلتنگ او شدن...
باران یاد یار است و حسرت در کنار معشوق بودن....
باران خود عشق است... ترانه ی دلچسب عاشقی و عشق بازی....
باران حس تازگی ست... لمس دوباره ی زندگی...
زیر باران بودن در آغوش او بودن است...
باران است و بوی خوش خاک باران خورده...
...
این منم دخترکی از جنس خاک که تا آخرین قطره زیر باران می مانم...
..."تنهاترین تو" فاطمه

 

 

دل شکسته...

قلبمو بهم پس دادی ، خیلی محترمانه. بهم گفتی اگه تونستم خودم بعدا میام سراغش و ازت دوباره می گیرمش... ولی... ولی من... من بی تحمل... ظرفیت تحمل حرفتو نداشتم... دستم لرزید... تنم لرزید... پاهام لرزید... و..  و قلبم از دستم افتاد رو زمین و شکست... خورد شد... تیکه تیکه...

حالا دلم شکسته... خورد شده... تکه تیکه...

می خوام تیکه هاشو جمع کنم... می خوام بچسبونمشون... ولی تا می خوام به هر کدومشون دست بزنم دستمو می بره... به تنم هم زخم می زنه... می گه نمی خوام تو منو جمع کنی... می گه تو صاحب من نیستی... اما من می خوام جمعش کنم... نمی خوام زیر پا بمونه... می دونم نمی تونم درستش کنم مثل روز اولش... ولی نمی خوام تیکه های دلم رو زمین پخش باشه...

خدایا کمکم کن که بتونم تیکه های دلم رو جمع کنم... خدیا یه کاری کن بذاره بهش دست بزنم... قبول کنه که دیگه من صاحبشم... معلوم نیست اونیکه می خواد بازم بتونه بیاد سراغش... کمکش کن که باور کنه اون حرف ر از زبون خودش شنیده... هیچ کدومشون توهم نیست... بتونه با احساس پوچی و بی کس و کاریش کنار بیاد... قبل از اینکه خودمم نتونم لرزش پاهامو تحمل کنم و کنارش رو زمین بیفتم و بشکنم...

کاش له شدنمو... خورد شدنمو... شکستنمو... می دیدی... می فهمیدی... کاش...

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت16:23توسط فاطمه | | no Comment

 

همیشه...

همیشه آرزو داشتم عاشق باشم...

همیشه دلم میخواست زندگیم یه دلیل داشته باشه... یه هدف...

همیشه میخواستم یکی باشه که بشه دلیل زندگیم...

یکی که عاشقم باشه... عاشق نه فقط دوستم داشته باشه...

یکی که خودم براش مهم باشه... یکی که بتونم بهش تکیه کنم...

همیشه میخواستم  دست دلیل زندگیم رو بگیرم و کنارش راه برم... نه پرواز کنم تا بالاترین طبقه ی آسمون...

یکی که وقتی سرمو رو شونه ش می ذارم حس گرم و شیرین داشتن یه حامی بزرگ تمام وجودمو پر کنه...

یکی که هر شب وقت خواب چون کنارم نیست کل وجودمو سرما و حسرت بگیره و تنها امیدم  این باشه که بالاخره شبی می رسه که تو گرمای وجودش غرق خواب بشم...

و هر شب فقط به این دلیل بخوابم که شاید شب تو خواب لذت تماشا کردنشو بچشم...

 

یه روز عاشق شدم...                                        

 

عاشق یکی که تمام زندگیمو به پاش ریختم.... تمام وجودمو...

عاشق اونی که دوریش مثل یه بغض همیشه تو گلوم بود...

اونیکه وقتی می دیدمش... وقتی فقط صورت ماهشو تماشا می کردم همه ی احساسات خوب یه جا و بدون نیاز به هیچ کاری تو کل وجودم موج می زد... و تنها حس بد، این فکر بود که اگه یه روز مال من نباشه باید چی کار کنم...؟

عاشق اونی که می گفت دوستم داره... می گفت همه ی زندگیشم... می گفت نمی دونم چقدر دوسم داره... اونی که می گفت...

اونی که بال بال می زدم واسه دیدنش... واسه ی حتی یه لحظه غرق شدن تو نگاه مهربونش...

اونی که وقتی پیشم بود ساعت باهام لج می کرد و هزار برابر سریعتر می گذشت و .... ولی وقتی پیشم نبود از همیشه آروم تر حرکت می کرد...

کسی که وقتی صداشو می شنیدم پرواز می کردم به بالاترین طبقه ی آسمون... و تنها چیزی که می فهمیدم و می شنیدم صدای دوست داشتنی بود و نفسای گرمش...

همونی که حتی وقتی فاصله ی چند صد کیلومتریمون محدود می شد به دو طبقه شبا تو لذت قشنگ حضورش غرق خواب می شدم...

دوست دارماش... خانومی گفتناش... خنده های شیرینش... لحن صداش... حس کردن عطر تنش حتی از دور و وسوسه ی در آغوش گرفتن و فرو رفتن توی اون بوی خوش... همه و همه شیرین ترین لحظات زندگیم بود....

ولی...

ولی...

ولی...

ولی حالا تنها تر از همیشه ام... مثل اون بیت شعری که به یادگار برام نوشت..."تنهاترین من تنها نذار منو... این دل شکسته ی از یاد رفته رو دیوونه تر نکن...حرفی بزن گلم، من کم تحملم..." شدم تنها ترین او...

حالا می فهمم  وقتی می گفت "به خدا نمی دونی چقدر دوست دارم..." ... می دونم که هیچی دوستم نداره... هیچی... ولی...

حالا هزارتا چیز بد هست که عذابم می ده... و مهم تر از همه اینکه من حتی نمی دونم چرا دیگه دوستم نداره...

و حالا زندگیم... !

انگار که نصف وجودم... نه کل وجودم رفته... نیست...

ولی هنوز عاشقم... مثل همیشه...

اما این بار تنها...

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت18:25توسط فاطمه | | no Comment

ماه من

 

کنار دریا دراز کشیده ام و به آسمان نگاه می کنم. آسمان صاف است و سیاه... و پر از ستاره های درخشان. به ماه که نگاه می کنم مثل همیشه پر از شگفتی می شوم و پروانه ی خیالم پرواز می کند به گذشته... به  زمانی که  با هم بودیم... دور از هم بودیم ولی با یاد هم می زیستیم... زمانی که به خاطر هم زنده بودیم... چقدر زود گذشت...

اما حالا من تنها کنار دریا روی شن های ساحل دراز کشیده ام و به گذشته فکر می کنم...!

روزی که برای اولین بار کنار هم راه رفتیم... هوا سرد بود ولی از گرمای وجود هم گرم گرم بودیم... چند شبی را که با هم تا نزدیکی های صبح بیدار بودیم و کمتر با زبان حرف می زدیم... بیشتر نگاه هایمان از تماشای هم لذت می بردند و سیر نمی شدند... وقتی که گردن بند را به دور گردنش می بستم و دست هایم می لرزید و ... لرزش نفس هایش را می شنیدم... همان وسوسه ی دوست داشتنی ... کاش می توانستم از همان پشت دست هایم را به دور گردنش حلقه کنم....

هوا دلچسب است، من اما با یاد آوری گذشته از درون می لرزم...

             صدایی در درونم فریاد می زند : " تو خائنی که به این راحتی  دوست نداشتنش را باور کرده ای... "

            و  صدایی دیگر که زیاد مهربان به نظر نمی رسد خفه اش می کند: "اگر وقعا دوستت داشت حداقل  تلاش می کرد،  که دلیل حرف هایش را برایت بگوید."

-         " اما او نگفت که دوستت ندارد... فقط گفت اگر خدا بخواهد به هم می رسید."

-         "اگر برایش مهم بودی تو را با این همه ... با این همه درد تنها و بی خبر نمی گذاشت."

-         "شاید نتوانسته باشد."

-         " شاید هم نخواسته...!"

-         "نه او همیشه مرا دوست داشت..."

-         " از کجا می دانی...؟"

-         " از لرزش صدایش... از مهربانی نگاهش... از  صداقت سخنانش... از..."

-         "اما اگر اینطور بود... او که می دانست تو با این کارش نابود می شوی، پس چه شد که این طور بی رحمانه..."

-         "اما من مطمئنم که اینطور نیست..."

-         " چرا اینقدر مطمئنی؟ به چه..."

-         " ادامه اش را نگو... به خاطر پاکی عشق بینمان..."

-         .... 

جوابی نداشت...

از جدال صداهای درونم خسته شدم. دلم میخواست فریاد بزنم...

و این کار را هم کردم. ایستادم و به سوی دریا دویدم. همان طور که می دویدم آرام داد زدم:

خدایا.... کمکم کن.... خدایا من هنوز دوستش دارم.... هنوز عاشقانه می پرستمش... خدایا هر جا هست خوشبخت ترین باشد... –صدایم رفته رفته بلندتر می شد...-  خدایا می دانم که... نه خدای من نمی دانم هنوز دوستم دارد یا نه ... ولی کاری کن که بدانم...  خدایا کاری کن که تا آخر عمر عاشقش بمانم.... خدای خوب من... می دانم که صدایم را می شنوی... پس خودت امید زندگیم را به من برگردان....................

به دریا رسیدم و آرام پاهایم را درونش گذاشتم. خنکی آب در تمام وجودم پیچید. کمی جلوتر رفتم. همان طور که به ماه خیره شده بودم  راه می رفتم، آرام زیر لب گفتم : خدایا آسمان بی ماه دیگر آسمان نیست... من هم بی ماه زندگی ام هیچم... برش گردان...

چشمک ستاره ای در دور دست مانند کور سویی بود در تاریکی وجودم... جلوتر رفتم...

...

...

...

از خواب پریدم...

آن شب هم گذشت...

من اما دل خوش کرده ام به چشک همان ستاره...

 و هنوز عاشقم...

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت16:28توسط فاطمه | | One Comment

خیلی سخته...

خیلی سخته که عاشق کسی باشی و نتونی ببینیش ، نتونی صداشو بشنوی و حتی هیچ خبری ازش نداشته باشی...

خیلی سخته با اینکه ته دلت یه چیزی بهت بگه نمی تونه فراموشت کرده باشه و هنوز دوست داره اما عقلت سر دلت داد بزنه "خیلی ساده ای .... و ..."  ...

خیلی سخته که نوشته هاشو بخونی، یه بغض گنده گلوتو بگیره و توی این دو راهی بمونی که باید کدوم حرفاشو باور کنی؟ عاشقانه هاشو یا آگه قولی بهت دادم منو ببخش رو....

خیلی سخته که حتی نتونی گریه کنی و همه ی گریه هات بمونه واسه ی شب موقه یه خواب و یهو بغضت بترکه....

خیلی سخته که فرط ناراحتی و اینکه نمی تونی ناراحتیتو بروز بدی سرت همیشه در حال انفجار باشه...

خیلی سخته تو جمع باشی ولی بیشتر از وقتای تنهاییت احساس تنهایی و بی کسی کنی...

خیلی سخته که احساس کمبود محبت کنی... یه چیزی مثل یه عقده تو دلت باشه... اونقدر که دلت پر بزنه واسه اینکه برای چند لحظه، فقط برای چند لحظه یکی بغلت کنه... یه دوست خوب...

خیلی سخته همیشه به فکرش بشی ولی ندونی اون حتی یه لحظه هم فکرش به تو مشغول میشه یا نه...؟

خیلی سخته که یه حس عجیبی بهت بگه که اونم الان مثل تو ناراحته... نگرانش باشی... ولی بازم عقلت اون حس عجیبو خفه کنه و باورش نشه...

خیلی سخته وقتی که داری در مورد اینکه شاید دیگه دوست نداشته باشه می نویسی احساس گناه کل وجودتو بگیره که شاید اینطوری نباشه... نیست...

خیلی سخته هیچ کسی رو نتونی پیدا کنی که حرفای دلت رو بهش بزنی و یاد عشقت بیفتی که می تونستی همه ی حرفاتو بهش بزنی و نزدی... و حالا... کامپیوترت بشه سنگ صبورت...

خیلی سخته که همه بهت بگن باید قیدشو بزنی...  همه اونو بی وفا بدونن و دلشون برات بسوزه ... ولی نتونن درک کنن که تو هنوز نمی تونی باور کنی که... چه برسه به اینکه بخوای فراموشش....

خیلی سخته حتی فکر کردن به اینکه باید فراموشش کنی مثل یه چنگ قلبتو فشار بده ... ولی قلبی در کار نباشه برای فشرده شدن...

خیلی سخته که بفهمی که قلبت برای همیشه پیش عشقت جامونده...

خیلی سخته هر شب که میخوای بخوابی وقتی اینقد فکرهای بد هست که کم میاری ، سعی کنی تصور کنی الان تو بغلشی... ولی یه موج سیاهی کل افکار و احساسای خوبتو نابود کنه...

خیلی سخته گریه ت بگیره، اما نتونی گریه کنی... وقتی هم که شبا گریه می کنی یاد این بیفتی که همیشه می گفت تحمل اشکاتو نداره ولی حالا....

خیلی سخته که هر شب به این امید بخوابی که شاید تو خواب همون آدمی رو ببینی که دوست داشت... ولی... صبح با سردردی که به خاطر خوابای الکی و به دردنخور داشتی از خواب بیدارشی ...

خیلی سخته که هر صبح وقتی بیدار می شی به جای اینکه به خودت بگی امروز چه روز خوبیه و با افکار مثبت باید شروعش کنی با خودت فکر می کنی اه بازم یه روز دیگه شروع شد... بازم یه روز دیگه بدون اون...

خیلی سخته وقتی میخوای واسه دوستای جدیدت توصیفش کنی اول یه حس خوب کل وجودتو بگیره به خاطر اینکه می تونی ویژگی های اونیکه همیشه می پرستیدیش رو با حرفات برای خودت یادآوری کنی ولی بعدش.... بعدش با فکر اینکه........ تمام وجودت بلرزه... یخ کنه...

خیلی سخته که بدونی نمی تونی فراموشش کنی... نباید فراموشش کنی... چون بهش اعتماد داشتی... و داری..چون دوسش داشتی... و داری...چون عاشقش بودی...و هستی... چون می پرستیش... همیشه...

خیلی سخته هیچ وقت باورت نشه.............

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت16:31توسط فاطمه | | One Comment

دیوانگی

امروز می تونه روز خوبی باشه...

یعنی امروز تقریبا روز خوبیه!!!

امروز از بی تکلیفی در اومدم...

خیلی مظلوم شده بودی... دلم آتیش گرفت... والبته کمی هم بی وفا...

به هر حال منطقی ترین و سخت ترین تصمیمو گرفتیم...

+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت16:33توسط فاطمه | | no Comment

پاییز!!!

امروز چه قدر هوا سرد بود. اونقدر که وقتی می رفتم بیرون تمام بند بند وجودم شروع می کرد به لرزیدن! انگار ننه سرما اومده. تازه داشتم پاییز رو مزه مزه می کردم که اونم انگار داره میره. هنوز اونقدری که دلم میخواد زیر بارون راه نرفتم. ندویدم. داد نزدم "خدا". دلم می خواست با بغض آسمون منم بغض کنم و با گریه ش گریه و احساس کنم که دلم خیلی تنگه. هم واسه خدا هم واسه... هنوز پاییزو لمس نکرده بودم. انگار پاییز از دست مردم دنیا دلگیره که اینقد زود رفت. از این همه بی وفایی... این همه تنهایی... این همه دود و کثیفی... از این همه دوری... و این همه فراموشی... احساس خفگی می کنه... نمی تونه بیشتر از این بمونه...

نمی دونم...

اما زمستون هم قشنگه. سرد و رویایی.سفید و سفید و سفید... برف و برف و برف... خدا و خدا و خدا...

*اخبار هوا شناسی اعلام کرد تا چند روز دیگه از موج سرما کاسته می شود!*

آخ جون بازم پاییز...!

+نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت16:34توسط فاطمه | | no Comment

کپی شده از مجله ی ××× (من هیچ وقت تبلیغ نمی کنم!)

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است؛

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شدی و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو،

پیوند زده

ودلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد...

مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک وتنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس خیال است و سرور!

مهربانم! این بار یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق وامید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت16:36توسط فاطمه | | One Comment

کشفیات یک دیوانه

امروز یه کشف جالب کردم!

سرکلاس شیمی بودم. امتحان داشتیم و من امتحانمو زودتر دادم. داشتم فکر می کرده چه آپی بکنم. همه چی به ذهنم رسیدبه جز یه چیز درست و حسابی. بعد شروع کردم به خط خطی کردن میز (دختر نکن بیت الماله!) رف اول اسمشو به انگلیسی نوشتم (فارسی را پاس بداریم!) هنوز خودکارو برنداشته بودم و دشتم به چشماش فکر می کردم. یهو فهمیدم می تونم شکلو ادامه بدم و یه سره بدون اینکه خودکارو بردارم بکنمش دو تا ستاره!!! مثل دو تا چشماش!! تازه با یه خورده تغییر تو همون حرف تونستم قلب بکشم!

چه کشفیات جالبی!!! البته بیشتر شبیه دیوانگیه تا کشف! آها می تونم اسمشو بذارم کشفیات یک دیوانه...!

خودمونیم عالم دیوونگی هم قشنگه ها!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت16:30توسط فاطمه | | 2 Comments

اگه دو تا بال داشتم...

یادمه تو دوران دبستان و راهنمایی با این موضوع نوشتم ولی امروز داشتم فکر می کردم اگه واقعا دو تا بال داشتم چی کار می کردم؟

می تونم تصور کنم اگه دو تا بال صورتی نرم، به نرمی پر پرنده ها داشتم، اولین باری که می خواستم پرواز کنم وقتی آروم دو تا بالمو تکون می دادم و کم کم از زمین بلند می شدم، یه کم می ترسیدم.چون تا حالا نمی تونستم بدون اینکه پاهامو تکون بدم حرکت کنم و بی اختیار یادم می رفت ، سعی می کردم با حرکت دادن پاهام جهتمو عوض کنم! و اولش خیلی تند تند بال می زدم چون می ترسیدم بیفتم ولی آروم آروم عادت می کردم و یاد می گرفتم که چطوری باید درست پرواز کنم. وقی تونستم خودمو خوب و درست کنترل کنم می رفتم بالا... بالا و بالاتر. نزدیک ابرا... هر چی می رم بالاتر هوا خنک تر و دلچسب تر می شه. از اون بالا آدما رو که شاید از مورچه هم برام کوچیک ترن رو تماشا می کردم و دست تکون می دادم، به این امید که شاید یکی اون پایین داره واسم دست تکون می ده! بعد می رم به سمت یه ابر.آروم دستمو فرو می کنم توی ابر سفید. چقدر نرم نمناکه! یه کم می رم بالاتر... می خوام روی ابر راه برم. همون جوری که دارم بالامو تکون می دم آروم یکی از پاهامو می ذارم روی ابر. چه حس خوبی...! وقتی کامل رو ابر می ایستم انگار یه خنکی، یه طراوت و نمناکی دلچسبی لای انگشتای پام وول می خوره! یواش یواش روی ابر راه میرم. کم کم می دوم. می ایستم و می پرم. دوباره و دوباره. یه بار دیگه می پرم ولی اینبار خودموبا صورت می ندازم روی ابر. انگار سرمو تو یه چیزی مثل یه بالش خنک و تر فرو کردم.کل تنم اینجوری توی آرامشه... چیزی که خیلی وقته نچشیدمش... دلم میخواد تا ابد همونجوری بمونم... داخل ابر بوی بارون میاد...! غلت می زنم تا بتونم از بالا ابر آسمونو تماشا کنم. باد موهامو توی صورتم می ریزه. موهامو با دست از روی صورتم کنار می زنم و به آسمون خیره می شم. خورشید داره غروب می کنه و آسمون قرمزه ، نه نارنجیه یا شاید زرده. احتمالا ترکیبی از همه ی اینا! بلند می شم و می  رم سمت دریا... می خوام نصف شب اونج باشم. آسمون شب کنار دریا خیلی دوست داشتنیه، دلم می خواد تو ساحل کنار دریا قدم بزنم... رو شنا دراز بکشم... سردم بشه و ...

...

انگار زیادی رفتم تو رویا!

ولی ای کاش دو تا بال صورتی و نرم، به نرمی پر پرنده ها داشتم تا...

تا می رفتم پیش عشقم... همین...

!

+نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت19:37توسط فاطمه | | 2 Comments

یادت میاد؟

I am jealouse of everyone who has ever huged you, because for one  moment they have had my whole life in their arms.

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت17:18توسط فاطمه | | 3 Comments

بی قانونی و ...

13 روز از دوزه ی بی قانونی من می گذره. 13 روزه که مامانم رفته مکه و 20 آذر هم میاد. آزاری و بی قانون بودن تو خوه هم خیلی خوبه... ! داره از این وضع خوشم میاد! فقط اگه این داداشم نبود... بابام هم ظهرا و شبا نمیومد هم دیگه چه حالی داشت... البته می دونم شاید الان اینو می گم ولی خیلی به تنهایی نیاز دارم واسه یه مدت...

پنج شنبه رفتیم قم. بعد از چندین سال با اتوبوس رفتیم. ( بابام مشینو عوض کرده و ماشین جدید بدون پلاک تو پارکینگه). وقت رفتن  یه زن و شوهری تو ماشین نشسته بودن که حالمو بهم زدن. همش سر می ذاشتن روی شونه ی هم و ... کم مونده بود دیگه... سرم درد گرفت... اومدم سرمو تیکه بدم به پنجره ولی... سرد بود... هی تکون می خورد... دور بود ..... بی خیال شدم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و فکر کردم... فکرایی که اذیتم می کردن... خیلی ... سعی کردم بهشون فکر نکنم ولی انگار نمی شد...خیلی قوی بودن... هدفون گذاشتم تو گوشم اول آهنگ جیپسیکینگ رو گوش کردم ولی دیدم نمیشه بدتر می بره تو رویا! بعد از چند دقیقه که تازه یه آهنگ تند روشن کرده بودم کها نگار با مشت می کوبید تو سرم که فکر نکنم، شارژ  mp4 تموم شد! حالم خیلی گرفته و داغون بود...

اما وقت برگشتن یه زن و شوهری جلوم نشسته بودن که نگم بهتره... نه نمی تونم نگم! خیلی با هم خشک بودن. مرده هدفون گذاشته بود تو گوشش و فارغ از دنیا چشماشو بسته بود... اینقدم بد اخلاق بود. البته من نمی دونم شاید مشکلی داشتن. یه بچه ی شیرین زبونم داشتن که هی می خواست دل باباشو به دست بیاره با چرب زبونی...

سفر بد نبود. البته ما تقریبا هر هفته یا یه هفته در میون قمیم. خاله و عمه و  مادر بزرگ و... اونجان. ولی نشد یه بار فقط یه بار ما سه تا ( یعنی منو زهرا و زهرا که تقریبا هم نیم یعنی یکی از زهرا ها یه سال کچیکتره و هر کدوممون تو یه شهریم ) که خیلی کم تفاق میفته با هم باشیم، دور هم جمع بشیم و یه گندی نزنیم! هر دفعه یه گند که از شانس هویج گلابیه ما به سرعت نور لو می ره!  این بار چون مامانم نبود ما با خیال راحت داشتیم حال می کردیم (یعنی هر غلطی خواستیم کردیم) اما اومدیم خیر سرمون رکب بزنیم و بدون اجازه بریم هتل شوهر خاله م پای نت... رفتیم ولی بعد همه فهمیدن و ...  بابای منم که بعد از اون قضیه اگه من از دو کیلومتری جایی که احتمال داره اینترنت داشته باشه حتی رد بشم با تیر می زنتم... چه برسه به اینکه... خلاصه یه جوری سر و ته قضیه رو هم آوردیم ولی فکر نمی کنم یعنی مطمئنم که بابام تا یه مدت نمی ذاره ما سه تا با هم باشیم. خودش گفت قطع رابطه کن... ولی اغراق بود اما به این زودیا دور با هم بودن سه تایی رو باید خط بکشم!

هفته ی دیگه عروسی عمومه. اما من نمی دونم چرا اصلا حال عروسی رو ندارم... اونم عروسی ای رو که همیشه واسش روز شماری می کردم...

پ.ن: حسرت روزایی رو می خورم که.... حسرت حرفایی رو می خورم که نگفتم و سوالتی که نپرسیدم.........

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت17:20توسط فاطمه | | no Comment

نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 15:17 توسط فاطمه| |

اینم از مجله کپی کردم!

گاهی وقتا،

توی زندگی آدما لحظه ای متولد می شه

که

روح اونارو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه.

مثل وقتی که یه نفرو خیلی دوست دارن.

مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ می شه.

این جور موقعا،

آدما حاضرا همه ی هستی شون رو بدن

تا

بتونن درست راس همون لحظه ی دلتنگی،

اون فرد رو ببینن!

*

گاهی وقتا،

آدما خیلی از هم فاصله دارن، چیزی حدود هزار سال نوری!

این جور موقعا،

حاضرن همه ی هستی شون رو بدن

تا

برای یک لحظه نزدیک هم باشن،

بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن،

لهجه ی نگاه همدیگرو با تمام وجود حس کنن

و...

**

گاهی وقتا،

آدما می تونن بعد از قرن ها،

برای چند لحظه،

دوست داشتنی ترین فرد زندگیشون رو ببینن.

این جور موقعا،

حاضرن همه ی هستی شون رو بدن،

تا

زمان برای همیشه متوقف بشه!

***

می خوام فقط یه چیزی رو بدونی،

فقط یه چیزو:

تمام گاهی وقتای زندگی آدما، همیشه های زندگی منه!!!

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت17:21توسط فاطمه | | no Comment

من و دیوونگی ها و تنهاییام 1

بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند.

بعضی برای مدتی می مانند. روی قلب ما رد پا می گذارند.

و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم...

پ.ن ۱: امروز رفتم کارنامه ی ماهانه م رو گرفتم. همه ی نمره هام 18 به بالا بود ولی فیزیک وااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییی... افتضاح... 15/5 شده بودم.. اونم دروس اختصاصی...!

حالا هی بشین پای نت و تلویزیون و درس نخون. خب؟ آخرش همینه دیگه... بقیه ی درسا رو الکی الکی نمره میاری ولی فیزیک چی؟

انگار جدی جدی دارم کم کم دیوونه می شم...

پ.ن۲:

این روزا خیلی تنهام...

دارم به تنهایی عادت می کنم...

به این که کمن کسایی که درکم کنن.

به حس تلخ لبخند زدن در حالی که دلت تنگه... دلت گرفته... آینده ت نامعلومه...

خیلی دلم میخواد به این چیزا فکر نکنم. به چیزای منفی و مزخرف، اما نمی شه... نمی تونم...

خیلی دلم میخواد همه ی احساساتمو برای یه مدت بذارم کنار و مثل آدم بشینم کارایی که تو این سن باید بکنم رو انجام بدم. اما نمی شه... نمی تونم...

خیلی دوست دارم بی خیال باشم و همه چیزو بسپارم دست خدا. بگم خودش هر چی که صلاحم باشه برام می کنه. فعل به زندگی الانم فکر کنم. ولی نمی شه... نمی تونم...

خیلی سعی می کنم امیدوارم باشم... خوش بین باشم... فردا رو قشنگ ببینم... اما نمی شه... نمی تونم...

خیلی می خوام سعی کنم فعلا از فکرم بیارمش بیرون. می بینم حتی غمش هم برام قشنگه... برای همین نمی شه... نمی تونه...

وقتی بی خیالی و بی دغدغه بودن بقیه رو می بینم. خیلی دلم میخواد مثل اونا باشم. راحت بخندم... زندگی کنم... بی خیال... اما نمی شه... نمی تونم...

و خیلی دلم میخواد اینقد مشکلاتم رو واسه خودم بزرگ نکنم. هی فکر می کنم چیزی نشده... هی به خودم می گم دیوونه... چرا اینجوری می کنی... هی بگم مگه اتفاق بدی افتاده؟... فقط یه مدت باید صبر کنی... همین... تازه بهتره... استرس اینکه همه چی لو بره رو دیگه نداری... استرس اینکه شاید با اون ارتباط بعد از چند سال دیگه واسش عادی شی و از این چرت و پرتا دیگه وجود ندارن... مثبت اندیش باش...  داری واقعا مشکلات رو بزرگ می کنی... فقط یه مشکل داری اونم اینکه دلت براش تنگ می شه... مگه فقط همین نیست...  عوضش اگه ایشالا همه چی درست بشه زندگیت عالی می شه... از حالا که نباید اینجوری فکر کنی...اون موقع به این روزا حسرت می خوری که چرا خوب از فرصتات استفاده نکردی ها...

از نصیحت متنفرم... حتی اگه خودم خودمو نصیحت کنم.

نمی دونم...

نمی شه...

نمی تونم...

ولی باید سعی کنم... با اینکه دوست دارم بهش فکر کنم ولی دلم نمی خواد زندگیم اینقد غمبار باشه...

خدایا نمی دونم باید چی کار کنم... خودت کمکم کن. احساس دیوانگی می کنم...

خدایا کمک...

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت16:19توسط فاطمه | | no Comment

آغاز در پایان

از زندگی سیر بود. به آسمان رو به رویش نگاه کرد. به منظره ی غروب خورشید. غروب را دوست داشت چون پایان روز بود، مثل پیان زندگی او. پرنده ای در دور دست بی خیال پرواز می کرد. دوست داشت مانند پرنده پرواز می کرد. پروازی به پایان.

سرش را به سمت پایین چرخاند و سعی کرد با نگاه ارتفاع ساختمان را تخمین بزند. حدود 200 متر بود. لرزش خفیفی در پاهایش احساس کرد. کمی سرگیجه داشت. اما سعی کرد به آرامش فکر کند. به خلاصی از دنیا... پاهایش را کمی به طرف جلو کشید. حالا درست لب بام بود. کمی، فقط کمی جلوتر رفت. تمام نیرویش را جمع کرد، چشمانش را بست و با یک حرکت ناگهانی پرید...

لحظه ی اول احساس خوبی داشت، فکر می کرد پرواز می کند. بلافاصله شم هایش را باز کرد. تمام لحظات زندگی از جلوی چشمش گذشت. با سرعت زیادی در حال سقوط کردن بود. سردش شده بود. حس می کرد کم کم یخ می زند. ناگهان فکر کرد که نباید بمیرد. نه این نباید پایان او باشد. او هنوز جوان بود. می خواست... اما دیگر دیر شده بود... تقلا کرد ولی... ولی چند متر بیشتر با زمین فاصله نداشت. دوباره چشمانش را بست و ... دردی در تمام وجودش پیچید... مخصوصا سرش... این بود پایان او...

تکانی خورد و بیدار شد. عرق کرده بود. بالش و پتویش خیش بود. سردش نبود اما می لرزید. دندان هایش با لرزش خفیفی به هم می خورد. نمی توانست درست نفس بکشد. دستش را روی قلبش گذاشت، انگار می خواست از سینه اش بیرون بپرد. نفس عمیقی کشید. حالا می فهمید چقدر زندگی اش را دوست دارد. خیلی کارها بود که باید انجام می داد. نباید این کار را می کرد. این خواب نه این کابوس او را از تصمیمش منصرف کرده بود. می ترسید. از پنجره به آسمان نگاه کرد و در دل با تمام وجود خدا را شکر کرد. طلوع خورشید را دید و آغاز یک روز دیگر... آغاز دوباره ی زندگی... آغاز در پایان... .


پ.ن 1 : امروز تصمیم گرفتم خوشبین باشم. عاشقش بمونم و فقط به آینده ی خوب و قشنگ در کنارش فکر کنم. می خوام امیدوار باشم. فقط همین... فکر نمی کنم خیلی سخت باشه. به جز قسمت دلتنگی ش که...

نمی خوام هیچ وقت گردنبندو از خودم جدا کنم... چون حس خوبی بهم می ده. حس قشنگ مال تو بودن... فقط تو... و من اینو خیلی دوست دارم... حتی اگه تو مدت ها باشه که اونو از گردنت باز کرده باشی... البته فکر نمی کنم...

دوست دارم، عاشقانه... تا ابد... دوتا...

پ.ن 2 :دیروز خیلی سردرگم بودم. امروز خواستم پی نوشت 2 آپ قبلی که مال دیروز بود رو پاک کنم ولی نکردم. اینجوری بهتره...

پ.ن 3 : امروز معلممون برگه های امتحان فیزیک دوشنبه رو داد.وای افتضاح تر از افتضاح بودم. من تاحالا تو این چند سالی که درس خوندم نمره ی تک نیاورده بودم. از 10 نمره شدم 4 و 75 . البته وقتی رفتم پیش معلمه که خیره سرم نمره مو زیاد کنه نیم نمره هم ازم کم کرد و شدم 4 و 25!!!! حداقل قبلش  لب مرز بود ولی حالا...! حالا هی من می گم فصل دو رو یاد نگرفتم هی بگین نه! اصلا به جهنم که گند زدم. به جهنم که دروس اختصاصیه. به جهنم... به من چه که معلمه اینقد پراکنده و الکی پلکی درس میده!

پ.ن 4 : این بار به امید نگات...

پ.ن ۵ : شاید فکر کنی که خیلی کله شقم. اگه این فکر بکنی واقعا حق داری ولی چی کار کنم حتی نمی تونم فکرشم بکنم که باید فراموشت کنم حتی موقتا... اینو بهت گفتم ولی بازم اینجا می نویسم (هر چند که تو نمی خونیش... ) هر کاری بگی می کنم ولی ازم نخواه  فراموشت کنم. باشه؟

+نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت17:10توسط فاطمه | | 2 Comments

ماه من...

آروم در حیاط رو باز کردم و وارد حیاط شدم. ناخودآگاه نگاهم به سمت آسمون کشیده شد. سیاه و سیاه... ولی پر از ستاره های براق و خوشگل... خوش به حالشون هیچ کدومشون تنها نیستن... مثل همیشه بی اختیار با نگاهم دنبال ماه گشتم ولی هر چی نگاه کردم پیداش نکردم... همون جوری که به آسمون خیره شده بودم رفتم وسط حیاط. سرمو که پشت چرخوندم ماه رو دیدم.با دیدن ماه بازم صورت ماهش اومد جلوی چشمام. چهره ای که برام خیلی از ماه خواستنی تره... آسمونی تر و دوست داشتنی تر...

با فکر کردن به اون احساس کردم یه چیزی رو سینه م سنگینی می کنه... یه بغض که نفس کشیدن رو برام سخت تر می کنه... همون سوال همیشگی تو ذهنم چرخید و چرخید و چرخید... « خدایا آخر این عشق چی می شه؟... » و بعدش هم همون خواهش همیشگی... خدایا... ای مهربونترین... خوشبختی هردومون رو از تو می خوام... ففقط و فقط از تو... یه لحظه تصویری از او در کنارم به ذهنم می رسه و لبخند می زنم... اونم تو رویا به من می خنده... خنده صورتش  رو ماه تر می کنه... یک دفعه غم دوری اون مثل یه مشت قلبمو فشار می ده... همه جارو تار می بینم... وقتی که چشمامو می بندم و باز می کنم، احساس می کنم چشماش خیس شدن... نه من نباید گریه کنم...! پس امید چی می شه؟... تمام نیرومو جمع می کنم تا لبخند بزنم. چشمامو دوباره می بندم و بازم چهره شو تو ذهنم می کشم... و بلند می گم: " امید زندگی م، دوست دارم!...."

پ.ن 1 : می دونم یادت نیست که اینو تو دفترم نوشته بودم و تو وقتی اومده بودی پیشم خوندیش... این مال قدیماس. خیلی وقته که دعام تغییر کرده. این روزا فقط یه چیزو از خدا می خوام. فقط می خوام خوشبخت باشه... همه جا... همیشه... با هر کس... نه نمیتونم بگم با هر کس... فقط خوشبخت باشه همین...

پ.ن 2 : امشب می ریم قم. دوشنبه عروسی عمومه. امیدوارم تو عروسی بهم خوش بگذره و به در کنار هم بودن عموم و زنش غبطه نخورم... ایشالا...

پ.ن 3 : عید قربان رو که با عرض معذرت های فراوان یادم رفت تبریک بگم. اما عید غدیرو پیشاپیش به همه ی شیعیان عزیز تبریک می گم...

پ.ن 4 : دلم خیلی برای خدا تنگ شده... تقصیر خودمه... اما.... نمیدونم.

پ.ن 5 :  دعام کنین. خیلی خیلی... یادتون نره...

پ.ن 6 : کاش آدرس وبلاگمو داشتی و نوشته هامو می خوندی... کاش... کاش... هزار تا ی کاش دارم واسه نوشتن ولی... شایدم اینطوری بهتره... نمی دونم... بی خیال.

پ.ن 7 : همین دیگه...

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت16:44توسط فاطمه | | 3 Comments

کلبه ی لیلی

این منم لیلی... اما مجنون...؟ نمی دانم... نمی دانم مجنون هنوز هم مجنون من هست یا نه؟...

این منم لیلی... شاید نامم لیلی نباشد ولی از تبار لیلی م... از تبار عاشقان... مثل لیلی دلداده...

این منم لیلی... مثل لیلی باید به انتظار سرنوشت در گوشه ای بنشینم و ... و خم به ابرو نیاورم...

این منم لیلی... تنها... بی مجنون... مجنونم دیگر در کوه و بیابان نیست... شاید هنوز جایی در قلب پاکش داشته باشم  ولی گویی دیگر دیوانه نیست...

این منم لیلی... نمی توانم کاری کنم... فقط باید به انتظار بنشینم تا شاید روزی از مجنون خبری بشنوم... شاید روزی بتوانم رخ دلارامش را لحظه ای تماشا کنم... شاید روزی بتوانم کنارش باشم... اما... اما فقط می توانم انتظار بکشم...

کاش لیلی نبودم... کاش جای مجنون بودم... کاش می توانستم حالا که او راهی کوه و بیابان نیست من به صحرا بروم و فریاد کنم :منم... این منم مجنون... این منم سرگردان... این منم دیوانه... دیوانه ی لیلی... لیلی من...

کاش مجنون بودم... دیگر سکوت نمی کردم... در جهان بلوا به راه می انداختم، تا همه بدانند لیلی مال من است... فقط من...

کاش مجنون بودم... اگر مجنون بودم لیلی را می دزدیدم و با خود به صحرا می بردم... آنگاه صحرا دیگر برایمان صحرا نبود بهشت بود... آنگاه دیگر رخ لیلی غمزده نبود... خاموش و تبدار نبود...

کاش مجنون بودم... تا آشوب می کردم... اگر آشوب می کردم انتظار لیلی هم به سر می رسید... ماه من، لیلی من دیگر تنها نبود....

اما من مجنون نیستم... که اگر بودم دگر لیلیان اینگونه نبودند... همه ...

من لیلی ام... لیلی ِ به انتظار نشسته... لیلی ِ تنها... لیلی ِ غمزده... لیلی ِ مجنون...

این منم لیلی...

کاش مجنون بیاید...

کاش مجنون مرا با خود ببرد... به صحرا... به بهشتمان...

کاش مجنون تنهاییم را پر کند....

کاش مجنون، مجنون من، معشوق من، هنوز هم مجنون باشد... من مجنون را با همه دیوانگی اش دوست دارم... نه... من عاشق مجنونم، حتی اگر دیگر مجنون نباشد...

شاید مجنون دیگر مجنون نباشد اما من لیلی ام... تا ابد... حتی اگر بمیرم... از درد...


پ.ن ۱ : دیشب عروسی عموم بود... ایشالا خوشبخت بشن. خوب بود ولی... ولی یه حس بدی نسبت به عروسی پیدا کردم. همش فکر می کنم روز عروسیم روز بدیه. یا لااقل روز شادی نیست. خریدای عروسی رو که می دیدم. خوشحالی زن عموم. مهربونی عموم... واقع حس بدی داشتم... کاش روز عروسیم روز خوبی باشه. اگه...

پ.ن ۲ : من نمی دونم چه توقعیه ما که تو هیچ کدوم از عروسیام یه ذره آهنگم نداریم اگرم جایی آهنگ باشه مامانم اول از همه بلند می شه می ره بیرون منم با زور پشتش... بی خیال داشتم می گفتم چه توقعیه که من باید بلد باشم قشنگ برقصم... همین یه ذره هم خودش کلیه.... بی خیال وارد بحث قشنگی نشدم!

پ.ن ۳ : گویند مرگ سخت است... راست گفته اند سخت است... لیک سخت تر از انتظار نیست...

پ.ن ۴ : دلم... دلم.... دلم.... دلم تنگه... گرفته... گریونه....

پ.ن ۵ : جمعه مامانم از مکه میاد. وقتی بیاد خیلی کمتر می تون بیام پای نت...

پ.ن ۶ :«ای همیشه خوب»

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو.

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

-ای زلال پاک!-

جرعه جرعه می کشم تو را

                                    به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من

                                   ز جان تو!

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کنم نگاه،

تا همه کرانه های دور،

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو!

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا

                    به حا خود رها کنی

ماهی تو

           جان سپرده

                         روی خاک!

«فریدون مشیری»

پ.ن ۷ : امضاء ، ماهی!

......

+نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت18:6توسط فاطمه | | no Comment

نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 15:15 توسط فاطمه| |

مراقب خودت باش

دوباره با هم دعوا کردیم، دعوا که نه کمی از دست هم ناراحت شدیم.

الان کمی از هم دور شدیم که اوضاع بدتر از این نشه!

گاهی وقتا خیلی مظلوم می شه، مثل الان. می بینمش خیلی دلم به حالش می سوزه. سعی می کنم لبخند بزنم. کمی می رم جلو. هیچی نمی گه...

هر دو کمی آروم تر شدیم. نگام می کنه. با نگاش می گه تقصیر من نیست. خودمم می دونم تقصیر اون نیست ولی به زبون نمی یارم. می خوام قوی بارش بیارم!

می گگه می شه منطقی با هم حرف بزنیم. می گم آره قربونت برم! حتما.

می گه آخه همیشه که نمی یاد عصبانی می شی. گاهی که خیلی خسته می شم می یاد سراغم. نمی خوام بیاد، می دونم دوست نداری بیاد، ولی... ولی...

می گم آخه عزیزم خیلی نگرانت می شم وقتی میاد پیشت. می ترسم بشه مهمون همیشگیت، تو رو از من بگیره، بکنه مثل خودش. دوست ندارم ضعیف بشی. می خوام قوی باشی.

می گه قبول داری گاهی پیش می یاد؟

می گم آره، ولی تکرار اومدنش نگرانم می کنه.

می گه قول می دم اومدنش همیشگی نشه.

می گم مراقب خودت باش...

آره دل من نذار ناامیدی مهمون همیشگیت بشه.

نذار ناامیدی با اومدنش ضعیفت کنه.

نذار با حرفاش تو رو مثل خودش کنه.

تو دل منی باید قوی بمونی...

تو دل منی، مراقب خودت باش.

«سولماز حقانی- مجله ی موفقیت»

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت17:3توسط فاطمه | | 3 Comments

من و دیوونگیا و تنهاییام 2

کیه که آخر دیوونگیه، واسه چشمات

کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات

کی برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره

کیه پا به پات می آد وقتی که بارون می گیره

کیه وقتی تشنته تو آبرو بلوا می کنه

اگر یک جرعه بخوای کویرو دری می کنه

یک شب ِ موی  ِ تو رو به صدتا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم.

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم می آی تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاش برگرده دوباره............

« عصار »

پ.ن 1 : گلوم شدیدا درد می کنه و می سوزه. سرم خیلی سنگین و منگه.... فکر کنم یه سرماخوردگی بزرگ در راهه !

پ.ن 2 :مامانم ایشال فردا میاد. خیلی احساس گناه می کنم از اینکه دلم می خواد فعلا نیاد. خیلی خیلی... آخه به این تنهایی و اینکه کسی حداقل تو چند ساعت از روز بهم زور نمی گه و بالا سرم نیست عادت کردم. این چند ساعت تنهاییمو دوست دارم. اینکه هر کاری بخوام بکنمو. ولی....

پ.ن 3 : خدایا منو ببخش... نباید افکارم اینجوری باه ولی انگار دلم خیلی برای مامانم تنگ نشده. تقصیر خودشه. شایدم یه کم تقصیر منه که سعی نمی کنم خودمو بهش نزدیک کنم. آخه نمی شه هرباری که سعی کردم یه جوری زده تو برجکم (!) ...

پ.ن 4 : تقصیر من نیست که به خونوادم زیاد نزدیک و وابسته و باهاشون خیلی صمیمی نیستم.... به خاطر کارای خودشونه... بی خیال...

پ.ن 5 : این گلو امانمو بریده...!

پ.ن 6 : خدایا کاش برگرده دوباره.... کاش...

+نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت16:53توسط فاطمه | | 2 Comment

امروز واقعا کم آوردم....

امروز واقعا کم آوردم....

از زندگی بدم میاد. از روزگار. از امروز. دلم میخواد جیغ بکشم. می خوام یه جایی برم دور از آدما. دلم میخواد برم پیش خدا. فقط خداست که درکم می کنه. فقط اونه که می تونه بهم آرامش بده. اینجا هیچ کی درکم نمی کنه. همه...

 اینجا آسمون خاکستریه. هوا دودیه. آدما کاری به کار هم ندارن. دوست دارم یه جا باشم که همش خوبی و زیبایی باشه.

یادته بهم گفتی :"وابستگیم دمار از روزگارم درآورده تو هنوز زوده وارد این راها بشی" یادته؟ فکر می کنی حالا حال من خیلی بهتره؟ نه... هرگز... حداقل اون موقع ها یه دلخوشی داشتم... حداقل امید داشتم که یکی هست که منو درک کنه... یکی که مال خودش باشم... یکی که بهش تکیه کنم... یکی که با شنیدن صداش همه ی مشکلا رو فراموش کنم. ولی حالا چی...؟ حالا کیه که ببینه هیچ کسو ندارم؟ کی می فهمه الان دارم گریه می کنم؟ کیه که طاقت اشکامو نداشته باشه؟ کی درکم می کنه؟ کی ناراحت می شه از این ناراحتیم؟ کی می دونه که اینقد به مغزم فشار میاد که سر درد برام شده عادت؟ اونم به خاطر اینکه تمام مدت با خودم کلنجار می رم که به تو فکرنکنم.

حالا تو کجایی؟ داری چی کار می کنی؟ تویی که می گفتی دوستم داری؟ تویی که بهم می گفتی نگران آینده نباش خدا همه چیزو درست می کنه؟ تویی که فکر می کردی اگه ارتباط نداشته باشیم برای هر دوتامون بهتره و منم باهات موافق بودم ولی حالا... نمی دونم... تویی که فکر می کردی اینجوری به نفع منه؟  حالا کجایی که ببینی من، منی که اینقد ریاضی رو دوست داشتم و برام راحت بودم حالا از پس حل کردن چند تا مسئله ی ساده به زور برمیام؟ کجایی که ببینی دو روزه که صدام درنمیاد؟ صدام شده مثل پسرا. و هر لحظه که تو خونه تنهام وسوسه می شم با کارت به گوشیت زنگ بزنم و بپرسم آقای فلانی؟ ببخشید اشتباه گرفتم. فقط به خاطر اینکه برای چند لحظه بتونم صداتو بشنوم. چون صدام گرفته و تو نمی شناسی. چون اینقد به زور حرف می زنم که دوستامم با اینکه شماره رو می بینن منو نمی شناسن. چون دلم برات تنگ شده. می فهمی؟ چون چند ماهه که صداتو نشنیدم. چون دارم می پوسم. حتی راضیم به چند لحظه. ولی... کجایی که بفهمی شبایی که خوابتو می بینم وقتی صبح پا می شم دلم نمی خواد زندگیمو ادامه بدم بدون تو.  حالا که بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم کجایی؟ حالا که داغونم کجایی که آرومم کنی؟

خودت قضاوت کن. اوضاع من حالا بهتره یا اون موقع ها؟؟؟؟ اوضاع خودت چی؟ اون موقع بهتر بود یا حالا؟ نمی دونم...

بی خیال، ولش کن...

 اعصابم از دست خودم خورده...  حالم خیلی بده. دارم چرت و پرت می گم!

 

محمد...

فقط امیدوارم یه روز از اینکه این تصمیمو گرفتیم پشیمون نشیم... همین.

+نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت19:22توسط فاطمه | | 2 Comment

جای پا

خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگیم برق می زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم چندین بار در طول مسیر زندگی ام، فق یک جفت پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که آن موقع ها سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خدایا! تو گفتی اگر به دنبالت بیایم در تمام راه با من خواهی بود. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هروقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟

خدا پاسخ داد : بنده ی بسیار عزیزم، من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی،زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم....

+نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت17:38توسط فاطمه | | Comment

< BlogComment>

برای دوستی خیالی...

وقتی که دلت تنگه مثل این می مونه که خواسته باشی کل قلبت که اندازه ی مشتته، رو اینقد فشرده کنی تا بشه اندازه ی یه قطره اشک. قطره اشکی که باید تو دلت بمونه. یادت باشه نباید بذاری بیاد بیرون.

وقتی دلت تنگه و یهو با یه صحنه یا یه یادگاری یاد عشقت میفتی مثل این می مونه که یکی دلت رو با آرامش بذاره رو یه رنده و آروم آروم با حرکت دستش این طرف و اون طرف بکشونه. کل بدنت مور مور میشه...

وقتی دلت تنگه انگار یه دست آهنی  داره دلتو فشارمی ده. فشار می ده چون می خواد آبش بشه اشک و از چشمای زیبات بریزه پایین. قطره قطره... ولی یادت باشه نباید بذاری.

وقتی دلت تنگه سعی می کنی به گذشته، به لحظه های با هم بودن، لحظه هایی که می تونستی بهترین استفاده ها رو ازش بکنی ولی نکردی، فکر نکنی. اما مثل این می مونه که آب رو تو هاونگ بکوبی. هیچ فایده ای نداره. ولی یادت باشه نباید بذاری.

وقتی دلت تنگه و هوای یارت رو کردی ، مثل این می مونه که یه وزنه ی چند تنی رو گذاشتن رو سینه ت. یه بغض مزاحمم مثل یه دونه ی گردو تو گلوته. نمی تونی نفس بکشی. ولی یادت باشه نباید بذاری بغضت به اشک تبدیل بشه.

هر وقت دلت تنگ شد، هر وقت یاد عشقت افتادی، هر وقت دلت هوای یارت رو کرد، نباید گریه کنی. می دونم سخته ولی می تونی.

یادت باشه از لحظه هات نهایت استفاده رو ببری تا بعدا حسرت نخوری.

کاری رو که من نکردم...

حسرتی رو که من خوردم...

هیچ کدوم قابل جبران نیست.

نذار این اتفاقا برات بیفته... خیلی دردناکن...

پ.ن 1 : وقتی این نوشته رو نوشتم فهمیدم که چه چیز به دردنخوریه ولی پاکش نکردم و گذاشتمش تو وبلاگ تا بعدا که میام و میخونمش یادم بیاد که چقدر مغزم مختل شده بود!

پ.ن 2 : یه مدته خیلی فکر می کنم. به اینکه چی کار کنم. یعنی الان باید چی کارکنم و بهترین کار چیه. افکارم خیلی ضد و نقیض شده . می دونم که بهترین و منطقی ترین کار اینه که فراموشش کنم. چون این جوری اولا الان عذاب نمی کشم. ثانیا اگه دیگه برنگرده اتفاق خاصی برام نمی افته اگرم برگرده که می دونم احساساتم دوباره مثل ولش می شه چون همیشه دوست داشتن خیلی راحته. چیزی که سخته فراموش کردنه. در حالی که اگه فراموشش نکنم علاوه بر اینکه الان زندگیم داغون می شه و همش باید تو انتظار و دلتنگی و ... باشم، اگه بعدا برنگرده ضربه ی خیلی سختی می خورم. اما مسئله اینجاست که حتی فکر کردن به اینکه باید فراموشش کنم برام غیر ممکن به نظر می رسه. نمی دونم چی کار کنم؟ حتی اگرم من سعی کنم که فراموشش کنم اگه بیاد و ببینمش دوباره همه چی به هم می ریزه و باید از اول شروع کنم. می دونم بایدم همین جوری بشه ولی نمی دونم...

پ.ن 3 : فکر کنم باید کمتر بهش فکر کنم تا زمان کار خودشو بکنه و کم کم یادشو کمرنگ کنه. (البته اگه بتونه. امیدوارم...) و دعا کنم که به این زودیا نبینمش.... یا شایدم به قول یه دوستی باید صبر کنم و همه چیو بسپارم به خدا.... نمی دونم...

پ.ن 4 : حال و روزم شده مثل این بیت شعره که میگه (البته خود شعر یادم نیست ولی مضمونش اینه):

 کنم هر شب دعایی تا که بیرون رود از دلم مهرش

ولی آهسته زیر لب می گویم خدایا دعایم بی اثر باشد...

(نمی دونم درست نوشتم یا نه)

پ.ن 5 : از وقتی مامانم اومده خیلی کم می تونم بیام پای نت...

پ.ن 6 : احساس میکنم ضعیف شدم. هم جسمم، هم مغزم، هم روحم....!

پ.ن 6 : برام دعا کنین که بفهمم بهترین کار و اونی که به صلاحمه چیه تا همون کارو کنم.

+نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت17:39توسط فاطمه | | Comment

من و خدا

*و نحن اقرب الیه من حبل الورید

و ما به او از رگ گردن نزدیک تریم...*

می خوام خدا رو حس کنم. دلم می خواد با تمام وجود نزدیک بودن به خدا رو مزه مزه کنم.

می خوام ذره ذره ی بدنم، سلول به سلول تو خدا غرق بشن.

دلم می خواد نزدیک تر بودن خدا رو از رگ گردنم به خودم از اعماق دلم بفهمم.

می خوام با یادش، آرامش بگیرم – چیزی رو که خیلی وقته احساس نکردم - ، پرواز کنم به بالاترین آسمون...

دلم می خواد تو قلبم خدا باشه و خدا... فقط یه جای کوچیک، یه جای خیلی کوچیک ، برای بنده ش... و غیر از اون دیگه هیچی...

می خوام با خدا دوست باشم؛ نه اینکه مثل قبل دلتنگش باشم...

دلم میخواد باهاش باشم... همین.

کاش بتونم... اگه خودش بخواد...

نمی دونم...

*******

شنیده بودم یا شایدم دیده بودم (نمی دونم) معمولا اونایی که تو زندگیشون یه شکستی می خورن، وقتی که واقعا کم میارن- اگه... فقط اگه خدا بخواد-؛ تازه یاد خدا می افتن و می فهمن چقدر ازش دور بودن... تازه می فهمن که کین و کجان؟ و چرا اینجان؟

و بعدشم اگه همت کنن وقتی به خدا نزدیک شدن؛ زندگیشون خیلی قشنگ میشه و ... و به همه ی چیزایی که می خواستن (و حالا شاید مثل قبل براشون اهمیت نداره) می رسن و این بار ازش لذت می برن... یه لذت آسمونی...


پ.ن 1:شاید منم... نمی دونم... هنوز نمی دونم... هنوزم سردرگمم تو دنیای خودم... هنوزم مغزم مثل قبل کار نمی کنه و دقیق نیست... هنوزم ضعیفم... تو همه چی... اعصابم... روحم... حوصله م.... نمی دونم...

پ.ن 2: امیدوارم خدا کمکم کنه...

پ.ن 3: محرمه.... خیلی دلم میخواد برم یه هیئت و سیر گریه کنم. واسه امام حسین(ع)... حضرت ابوالفضل(ع)... امام علی(ع) (می دونم شهادت امام علی نیست ولی خیلی به امام علی ارادت دارم. همیشه تو حرمش آرامش دارم... خیلی) واسه خودم... اونقدر که دیگه نای گریه نداشته باشم... اونقدر که همه ی عقده هامو خالی کنم... همه ی مشکلامو... اونقدر که سبک بشم... سبک سبک... مثل پر... نه مثل ابری که باریده و باریده....

پ.ن 4: اگه کسی این شبا رفت هیئت... یادم کنه...

پ.ن 5: خدایا خیلی دوست دارم...

پ.ن 6: خدایا چاکریم !!!

پ.ن 7: راستی امروز تو کلاسمون هر کی واسه عشقش یه اسم مستعار انتخاب کرد که دیگه به جای اینکه اسما رو بگیم و سه بشه از اون اسما استفاده کنیم. یکی گفت گلدون چون هیکل طرفش مثل گلدونه ورزشکاریه(!)، اون یکی گفت قلقلی چون جناب یه کمی تپله و کلمه ی قلقلیه عشقشو یادش میاره (!)، اون یکی می گفت پیشی چون تقریبا شبیه اسمشه (تقریبا)، یکی دیگه گفت...، نوبت به من که رسید فکرکردم و گفتم فنچ!!! ... نمی دونم چرا ولی از این اسم خوشم اومد. احساس کردم بهت میاد! منو یاد تو می انداخت ...ناز و احساساتی!!!!... بی خیال.

پ.ن 8: من تا حالا فنچ ندیدم. فقط یه چیزایی در موردش می دونم. راستی فنچ دقیقا چه شکلیه؟!!!!!!

پ.ن 9 : شاید برای سالگرد پدربزرگم بیان ایران... شاید...  هنوز هیچی معلوم نیست... ولی... ولی من از حالا دلشوره گرفتم...

پ.ن 10 :

فکر باید همه چیزو بسپارم به دست زمان... تا خودش حلش کنه...

+نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت17:44توسط فاطمه | | Comment

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 15:7 توسط فاطمه| |

سلام بر دوستای بهتر از آب روان خودم

این آدرس وب جدیدمه.

خیلی خیلی خوشحال می شم بیاین.

http://touchthemoon.blogfa.com

 

منتظرتونم

دوستون دارم

یاعلی

نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 18:23 توسط فاطمه| |

وبلاگو حذف کردم و دوباره ساختمش.

دیگه اینجا نمی نویسم. اگه وبلاگ تازه درست کردم حتما آدرسشو اینجا می ذارم.

ممنون از همه ی دوستای گلم که تا امروز همراهی کردن. ایشالا تا چند وقت دیگه میام با روحیه ی جدید و خیلی بهتر.

به خدا می سپارمتون.

یا علی

فعلا خدانگهدار

نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389ساعت 17:5 توسط فاطمه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ